تبليغاتX
بی تو........


بی تو........

 

 

سلام به همه کچل جونا!خوبید؟! خوشید؟!

میخوام اینبار براتون فلسفه کچلی که  ما به کار میبریم رو به درخواست دختر دایی ام بگم!

نمیدونم از کی بود ولی از وقتی چشم باز کردیم بابام توی خونه صدامون میزد کچل !! دیگه عادت شد

 واسمون هرکی رو که میدیدیم بهش میگفتیم کچل!دوست ...آشنا....فامیل....

خیلی از دوستام موقعی که اولین بار بهشون میگفتم کچل  ناراحت میشدند  یا بهشون برمیخورد !! میگفتن

 یعنی چی؟!منظورت چیه؟! منم میگفتم که کچل توی دیکشنری من یعنی نهایت دوس داشتن این میشد که

اون هام به من دیگه میگفتن کچل! دست روزگار چرخید و دانشگاه قبول شدیم روزای اول بود به دوستام

گفتم چرا این پسره توی کلاسمون همیشه کلاه سرش میگذاره تا این که فهمیدیم آقا اصلا مو نداره حتی

مژه و ابرو هیچی...بچه ی بدی نیست ولی گفتن کچل منو مختل کرد دیگه تا میگفتم کچل بچه هی چشم

غرم می رفتن!یه بار که دیر رسیدم سر کلاس ردیف آخر کنار همکلاسی نامبرده جام شد میخواستم یکی

از دوستاما صدا بزنم گفتم :آرام....کچل..... وقتی یادم افتاد  کچل کنارمه خیلی  خجالت کشیدم تصمیم

گرفتم دیگه توی دانشگاه نگم! محمد(پسرخواهرم) حالا که بزرگ شده اون هم کمر به نابودی این کلمه

بسته!تا بهش میگم کچلممم!میگه مامان جون دوباره گفت کچل! !!

چن وقت پیش این اس ام اسه که میگه اگه اسم آدما بارزترین صفتشون بود اسم منو چی میگذاشتی  

رودادم به دوستام ،قریب 25% شون  گفتن کچل!

خلاصه این که اگه جایی شنیدین خوندین دیدین کسی گفت  کچل ناراحت نشین!!......!!

کچل یعنی نهایت دوس داشتن!....!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:10 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:44 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

 

 

 

 

 

ماه مهرتون مبارک!

 

خوش و شاد باشید!!

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:4 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

 

 

پارسال دقیقا همین روز بود.....

همین روز بود  که شدم جوجه پرستار.....

گفتم خدایا بهترین راهو  سر راهم بذار....که یه وقت نخوام کج برم......یه وقت نخوام تو رو...

 

خدایا شکرت....

خدایا بهم آرامش بده.....

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:3 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

 

 

او که از لبخندش ... او که از عمق نگاهش .. شادم ..


 

تک سوار دل غمگينم هست  ...


 

من که همچون صحرا ... به باران کلامش .. محتاج ...


 

روزنه اي در رگ جوشان اميدش هستم ...

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:50 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

 

نوازشم کن

در آغوشت می لرزم

 بر من ببار برف

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:38 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

وای باران باراش شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست....

 

سلام!۲۴/۵

کچل جونا من دارک میرم سفر تا جمعه اون هفته هم اومدیم دیگه!

 

قربان شما!

بای

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:14 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

ســــــــــــــــــــــلام کچلی های خودم!

خوبین؟؟؟

حوشین؟؟؟

سلامتین؟؟؟
واییییییییییییییییییییی خدا جون دلم می خواد  باور کنم که دیگه از اون وضعیت خفت بار در اومدم!!!!....!!!

وای چقد ردلم  تنگ شده بود عجب روزگار بدیه!

چهارشنبه آخرین امتحانمون تموم شد ولی بی مودم بودم تا.....!!

وای باورم نمیشه که یه هفته فقط گذشته......!احساس میکنم خیلی وقته بی کارم

چند سالی میشد تایپ نکرده بودما!

اگه بی معرفت بودم  این چن وقت باید منو ببخشین!!واسه کنکورش اینقدر درس نخوندیم!!!آخرشم که چی؟؟!هیچی!!

خیلی مزخرفه  دوماه تعطیلی داریم!

ملت امتحانشون تموم شده بود الا ما....!آدم احساس کوزتی بند بند وجودشو میگیره!دلش می خواد برا خودش مویه سر بده!

1 سالش رفت....!2 ترم......!!وای چقدر زود رفت....!داره تموم میشه!

ولی خداییش تا حالاش روزگار خوشی بوده!بچه ها همشون تا حالا خوبن!

ای روزگار.....

روز اول....با دختر دایی ام رفتم ...اول جاهای دانشکده  رو بهم نشون داد!سایت...کتابخونه...پراتیک ...نمازخونه.... کلاسامون تشکیل نشد غیر از 2-4 قانون بود فاتحی ...از اول تا آخرش لگن لگن کرد...

یه جوری که حس کردم پرستاری یعنی....

روزای بعدی هم تو کلاس 58 نفره ی ما اومدن و رفتن...روزای خوب و بد

شیرین و تلخ....روزای روشن!!!!...روز پرستار ...چه کیفی کردم وقتی آهنگ پرستار تاجیک رو برامون گذاشته بودن و همه واسیاده بودیم...بیمارستان سیدالشهدا...صادقیه....آدم از از چی آدمه بدش می یومد ...آقای لیلاج برام شعرهم نوشتن اگه شد ازش عکس میگیرم و میذارم تو وب!

خیلی حرف زدم....ولی خوب زدم که زدم....چن سال بود نیومده بودم خوب.....!

آره خلاصه....

وای چقدر من این نقطه گذاشتن رو دوس دارم.....!!!!.....دارم میکیفـــــــــــــــــما!

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتتون دارم!!....!!خیلی خیلی زیاد

مواظب خودتون باشید!

قربان شما بای

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:5 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

سللللللللللللللللللللللللللللللللام !!!!!!

 

خوب هستید؟؟؟؟؟

 

به به۱۱۱۱......۱۱۱۱

 

 

 

فعلا بای

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:15 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |

 سلام کچلا!

احوالات؟؟؟!!

عیدتون  خوش باشه خیلی!

الهی همیشه شاد و خوش و خنده به لب  دل زنده و ......باشین ایشالا!

فربونتون یه عالمه!

من صد بار امسال خواستم واسه عید آپ کنم ولی با مشکلات زیاد مواجه بودم!

بابای

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 16:0 توسط ღ♥ღ نگارღ♥ღ| |


Design By : Night Skin